آرمانآرمان، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
آرمینآرمین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

❤آرمان وآرمین❤

آرمان وآرمینم داشتن شمایعنی تمام خوشبختی

یه روزتنهایی

شروع امروزخوب بود،چون کارتهای دعوتی مامان روگرفتیم،شیرینی ومیوه روسفارش دادیم،شکلات وآبمیوه روهم چندروزقبل خریده بودیم.خلاصه ازاینکه چندروزدیگه مامان میان خوشحال بودم.بنراستقبالوهم گرفتیم.بابای آرمان هم  عصررفت سبزواربراماموریت ومن وآرمین تنهاموندیم.چون آرمان باخاله دوروزپیش رفته بیرجند.تموم فیلمای سری شبکه های جم رودیدم،یه دورم تکرارشودیدم.ولی آخرشب آرمین کوچولوی من باشیشه ش روسرامیک آب ریخته بودوسرخوردوباصورت خوردزمین.سرشو که بالاآورددهنش پرخون بود.خ ترسیدم.لبش کبودشده وزخمی شده.خ گریه کردوناراحتی آرمین وتنهایی باعث شدمنم باهاش گریه کنم.بهش استامینوفن دادم والان خوابیده.انشاالله راحت بخوابه .حالاموندم خودم که بالامپ روشن خوابم نمیبره وبالام...
30 مرداد 1398

عیدغدیرمبارک

هاعلی بشرکیف بشر                                                    دوستای گلم عیدتون مبارک. امشب خواستم یه خاطره ازاولین سفرم به نجف براتون بگم. تواولین سفرم به عراق تومهرماه ۹۰،ساعت۱۲شب به فرودگاه بغدادرسیدیم وچون حکومت نظامی بود،اجازه خروج ازفرودگاه روتا۵صبح نداشتیم.اونموقع به خاطرحضورآمریکاییاتوعراق خ قوانین سختی حاکم بودکه توسفرای بعدی این مشکلاتونداشتیم.آرمان اون موقع یک سال وسه ماه داشت.مجبورشدیم توفرودگاه خوابوندیمش که به خاطراینکه فرودگاه خ سردبودوکولراروزیادکرده بودن،پونومونی کردووقتی به نجف رسیدیم ،تویکروز دوباربردمش دکتر.به خاطر مریضیش واینکه همه ش بالامیاورد کوفه نرفتیم وصبح باباباش توهتل گذاشتمش ورفتم حرم،درحالی که تموم شب حالش ...
29 مرداد 1398

خونه حاجی دزداومد🤪

دیشب خونه مامان دزداومده وباشنیدن آژیردزدگیرفرارکرده وخداروشکرچیزی نبرده.خیلیامیدونن مامان سفره وخونه خالیه.من قراره چندروززودترازاومدن مامان برم وچون بابای آرمان همایش داره ،برمیگرده مشهدوماتنهامیمونیم.باوجوداصرارخواهرم توخونه ش راحت نیستم وآرمینم غیرخونه خودمون،فقط خونه مامان راحت میخوابه.قرارشد امیرمحسن خواهرزاده۱۲ساله م بیادشب پیش مابمونه.بااوضاع دزدی انگاردیگه بامحسنم میترسم،نکنه بابچه هاتنهاباشم ودزد بیاد😫😱😭
24 مرداد 1398

دامادی سومین پسرعموی آرمان درمرداد 😉

جمعه دامادی پسرعموی آرمانه وعروس همشهری منه ویه قوم وخویش خ دور.این سومین پسرعموی آرمانه که تومرداددامادمیشه.خونواده پدری آرمان برعکس خونواده من که فقط یه عمه دارم، پرجمعیته.خ دلم نمیخواداین عروسی روبرم،چون دوتاازخانومای مسن  خ فضول آشنا،اقوام خ نزدیک عروس هستن واصن دلم نمیخوادببینمشون(سالهامیشه که خوشبختانه ندیدمشون).ولی خوب نمیشه که نرم وبرعکس من به آرمان وآرمین خوش میگذره انشالله. این چندروزه آرمینوبه خاطرچشمش بیرون نبردیم وحسابی دلش گرفته وازپشت پنجره به قول خودش  هانان نان  هارونگاه میکنه. ...
22 مرداد 1398

زیارت امام رضا

امشب آرمان خ اصرارکردکه بریم حرم،ولی من پام دردمیکردوگفتم باشه یه روزدیگه.خ وقت بودکه حرم نرفته بودیم.نزدیک ساعت۱۲شب داشتم چای میخوردم که آرمین بسته نقل روبرداشت وچندبارتکون دادکه درش بازبشه ویهودیدم که چشمشوگرفت.اول که دیدم خ قرمزه،بعدروی سفیدی چشمش یه نقطه خون دیدم واحساس کردم که قرنیه شم خراشیده،سریع بردیمش بیمارستان چشم پزشکی خاتم بعدکلی که اذیت شدبرامعاینه وگریه کرد،گفتن بعله قرنیه ش خراشیده ولی خداروشکربه عنبیه آسیب نرسیده وآنتی بیوتیک دادن که عفونت نکنه.بیمارستان خاتم نزدیک حرمه وبه شکراینکه آسیب چشم آرمین جدی نبودباهمه خستگی به حرم امام رضارفتیم.برای همه دوستای نی نی وبلاگی عزیزم وبیشتربرای آنیسای گل که انشاالله حالش خوب خوب بشه هم دع...
19 مرداد 1398

آرمین در۴ماهگی(خونه مامان بزرگ)😍💓

این عکسای آرمین جونم مال گوشی قبلیه .الان که میبینمش،چقدقبلاتپلو بوده،برعکس الان که همیشه زیرصدکه😩مامان بزرگ (مامان خودم)وخاله عصمت برای آرمینی خ زحمت کشیدن.مامان بزرگ دوماه قبل ازتولدت اومدمشهدپیش ما،چون فشارم خ بالابودوتا۲/۵ماهگی توپیشمون موند،بسکه ریزبودی وشیرنمیخوردی من میترسیدم تنهانگهت دارم ووقتی آرمان تعطیل شدماروهم باخودش برد،واونجاازت نگهداری کرد.الهی همیشه زنده باشی پسرم وخداعمرطولانی به مامان بزرگ بده.هزارماشاالله به پسرخوشگل مامانش اینجا۶ماهه ست  ومن عاشق این عکسشم.ماشاالله به گلپسرم ...
17 مرداد 1398

کلاس اول آرمان/۱۳۹۵

الان هم که یاداول مهرکلاس اولت میفتم ناراحت میشم.برای من وتوخ سخت بودکه تجربه دوری ازهمدیگه رونداشتیم.قبلش دوسال مهدرفتی ولی هرروزفقط سه ساعت اونجابودی وقوانین مدرسه بامهدفرق میکرد.نزدیک یکماه باهات اومدم مدرسه وتوحیاط نشستم تانزدیک تعطیل شدنت.بعدش دیگه خودت عادت کردی.ولی بازم خوراکیهاتووچاشت مدرسه رونمیخوردی.معلمت خ سختگیربودوتکالیف خ زیادی ازتون میخواست.کلاکلاس اولت برام سخت بودولی درعوض کلاس دومت خ عالی بود.همیشه موفق باشی پسرم.عکسای روزاول مهر ...
17 مرداد 1398