آرمانآرمان، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
آرمینآرمین، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

❤آرمان وآرمین❤

آرمان وآرمینم داشتن شمایعنی تمام خوشبختی

روزهای کرونایی

چهارم اسفند مامانم وبابایی آرمینوبردن دکترکه هردوگوشش عفونت کرده بودودکتریه سفتری اکسون داد.ولی هیچ بیمارستانی قبول نکردکه بزندش.همه یامیگفتن تختمون روبرانیم ساعت اشغال نمیکنیم،یامیگفتن مریض مشکوک کرونایی داریم.خواهرم که اینترن بیمارستان امام رضاست هم وقتی واسطه شد،یکدفعه پرستارای آمبولانس یه مریض مشکوکوبااون لباسای فضایی آوردن که آرمینوبه همین خاطرازماشینم پیاده نکرده بودن.یعنی تومشهدبه این بزرگی نتونستم آمپول آرمینوبزنیم وشبونه راهی بیرجندشدیم.هم اینکه مدرسه هاتعطیل شده وهم اینکه توبیرجندهمه آشناهستن وخواهرم پزشک رادیولوژیست تمام وقت بیمارستانه.ساعت۶ صبح رسیدیم وبعدمقاومت شدیدآرمین که باعث شده بودچنددفعه رگش خراب بشه،آمپولشوزدن.مابه خاطرکرو...
7 اسفند 1398

دوستان برگشتم

امروزعصرازبیمارستان مرخص شدم وبادعای خونواده وشمادوستای نی نی وبلاگی عزیزم،باوجودسختی عمل ،کاربالاپاروسکوپی انجام شد.خوشحالم که به خونه برگشتم.دردخ زیادی دارم وتوبیمارستان مرتبامتادون میگرفتم،واسه همین الان که نمیگیرم خ درددارم(فک کنم معتادشدم😄).آرمین به خاطراینکه با درن  مرخص شدم برام غصه میخوره.انشاالله شنبه ازاونم راحت میشم.مرسی که برام دعاکردین.خدایاهمه مریضاوخصوصابچه های مریض روشفای عاجل وکامل بده.آمین
2 اسفند 1398

عجیب دلشوره دارم

فرداعمل سنگ کیسه صفرادارم ودکترگف شایدبالاپاروسکوپی نتونیم مشکلوحل کنیم ومجبوربشیم عمل بازانجام بشه.خ ناراحتم براآرمین وآرمان وبازهم برا آرمین،بسکه کوچولوست ووابسته. مامانم زحمت کشید ازسمنان بامهرنوش اومدن مشهد. میدونم مامان چقدمراقبشونه،ولی بااین حال بازم ناخن آرمینوگرفتم وهمه لباساشوشستم وناهارفرداروهم بعداینکه مامان خوابیدبارگذاشتم.ده روزه هیچی جزچای ونبات ویکی دولقمه نون وپنیرنخوردم وبه شدت ضعف دارم و کلی کتورولاک وپتدین زدم ودردکشیدم.امیدوارم ازاین شرایط خلاص بشم وسعی میکنم به چیزای خوب فکرکنم، ولی یه حس مبهمی دارم ازاینکه نکنه اتفاق بدی بیفته .بعدازمن بچه هام ....
30 بهمن 1398

زیارت امام رضا +عکسای تولدغزل

بالاخره بعد۶ماه قسمت شدبرم حرم که داداشم وخانمش  ازسمنان اومدن ومیخواستن حرم برن که منم باهاشون رفتم.آرمینم پیش بابایی موندومن یواشکی رفتم که متوجه نشه.عذاب وجدان داشتم ولی اخه منم ۶ ماه نتونسته بودم حرم برم.یاآرمینی مریض بودویاهواسردبودکه نمیشدرفت،درکنارهمه ایناباعث شرمندگیه که همسایه امام رضاباشی واینقددیرواسه یه عرض سلام بری.😔خلاصه که براهمه دوستای گل نی نی وبلاگی هم دعاکردم وبرای سلامتی همه بچه های دنیا.وقتی برگشتیم آرمینی لالابود🤗روز۴بهمن تولدیکسالگی غزل عزیزم بودکه براتولدش مامانم ومهرنوش(دختردایی )هم مشهدبودن ومامان برااینکه هیشکی ازبچه ها ناراحت نشه براهمه شون کادوخریده بودن.آرمینم که کلاغذانمیخوره ولی همیشه دنبال ناخنک زدن به خوراکی...
15 بهمن 1398

تولددونی نی

امشب تولدامیررضای عزیزمه(خواهرزاده م) که پارسال مثل امشب در۳۳هفتگی (به خاطرفشارخون بالای مامانش)به دنیااومدو۴روزدیگه تولدخواهرزاده دیگه م غزل نفسه .این دوتاجیگرقراربوده بافاصله چندماه به دنیا بیان که امیررضاعجله کردوخ زوداومدوفاصله تولدشون۴روزشدوهردویکساله میشن.ماخونواده خ کم جمعیتی هستیم واین اتفاق نادری درخاندان مابود😂پارسال مامانم مراقب خواهربزرگم بودکه یه هفته بیمارستان بستری بودومن ازغزل ومامانش پرستاری میکردم.آرمینم کوچیک بودوکارشیرین وسختی بود.بایدبگم یه ارتباط عمیقی بااین دخترفسقلی دارم،نمیدونم به خاطرروزای اول تولدشه که همه ش بغلم بوده ویااحساس صمیمیتی که بامامانش دارم🤗 اینم عکس پارسال آرمین کنارگهواره غزل که ازدیدن یه موجودکوچیک که...
1 بهمن 1398

یه روزبرفی

بالاخره بعدسه سال ،مشهدبرف بارید.مدرسه هاهم روزیکشنبه ودوشنبه تعطیل شد.آرمانم بیل  پلاستیکیشوبرداشت وبابهرادپسرهمسایه طبقه پایین رفتن توحیاط وبرف بازی کردن.خ سردبودودوست نداشتم که بره  ولی باخودم گفتم معلوم نیس دوباره کی برف بیاد،واسه همین بهش اجازه دادم.آرمینم ازپشت پنجره کوچه رونگاه میکردومرتب میگفت بیاین ببینین که( بف) باریده.این اولین برفی بودکه آرمینم دیده😍 اینم عکس حیاط همسایه روبه رویی که آرمان دوست داشت خونه ماهم یه همچین حیاط بزرگی د اشت تاباتموم برفاش یه آدم برفی بزرگ درست میکرد😂 ...
23 دی 1398

به یادباغچه هایی که بی بهارشدند😔😔

امروزصبح متوجه شدیم که هواپیمای اوکراین،اشتباهاموشک خورده وسقوط کرده.قبلشم خ برای اون مسافراناراحت بودم،ولی الان بیشتر وتوقلبم احساس دردوغصه عمیقی دارم.همه ش توفکرشونم.چقدربرااون بچه ها ی کوچیک ناراحت شدم.باخودم فکرکردم اون موقع ماماناشون چه حالی داشتن😔😔😔وقتی نمیتونستن براخودشون وبچه شون کاری بکنن.یه بارکه سفرمیرفتم،هواپیماتکونای بدی خوردوهمون موقع خلبان گفت ماهواپیمای مقاومی داریم وازیه توده جوی عبورمیکنیم،یادبرنامه پیام اضطراری افتادم خ ترسیدم وازامام حسین خواستم که زنده بمونم وبتونم دوباره آرمانم روببینم.من که هیچکدومشونونمیشناختم ازغصه شون خواب ندارم،به خونواده هاشون چی میگذره؟؟؟؟خدایاقلب اون خونواده هاروازصبروآرامش لبریزکن🤲
22 دی 1398